در بستر بافت تاریخی شهر دزفول، لایه ای پنهان از معماری زیرسطحی وجود دارد که نه تنها از نظر کالبدی، بلکه از منظر فرهنگی، اجتماعی و پدیدارشناختی نیز واجد ارزش است. این لایه، شامل شبکه ای از فضاهای زیرزمینی همچون شوادان، تال، قمش و کت است که به گونه ای نظام مند، خانه ها را به یکدیگر و به منابع طبیعی همچون رودخانه دز و سفره های آب زیرزمینی متصل می کرده است. این شبکه زیرسطحی، حاصل تعامل طولانی مدت میان انسان، اقلیم و جغرافیا است و نمونه ای کم نظیر از سازگاری محیطی و شکل گیری معماری همزیستی در پیوند با زیست جهان ساکنان خود محسوب می شود.
کارکرد اقلیمی این فضاها، به ویژه شوادان، که به عنوان مخزن دمایی برای تعدیل شرایط حرارتی در فصول گرم و سرد عمل می کرده، شناخته شده است. با این حال، آنچه کمتر بدان پرداخته شده، نقش این شبکه در شکل دهی به روابط اجتماعی، همزیستی و فرهنگ مشارکتی میان ساکنان است؛ روابطی که سبب “مکانمندی” این معماری شده است و آن را از یک سامانه صرفاً کالبدی به یک سیستم زندگی مند تبدیل می کرده است.

شبکه زیرزمینی در شهر دزفول و معماری همزیستی در آن
شوادان به عنوان مهمترین عنصر این شبکه، فضایی دست کند در زیر خانه ها بوده که اغلب چندین متر پایین تر از سطح زمین قرار می گرفته است. اتصال شوادان ها از طریق تال ها، یعنی مسیرهای باریک زیرزمینی، امکان رفت و آمد میان خانه ها، دسترسی به قمش ها – منابع آب زیرزمینی حفر شده – و نیز ارتباط با کت ها در حاشیه رودخانه را فراهم می کرده است.
حضور این شبکه، نشان می دهد که خانه در دزفول تنها یک واحد مستقل عملکردی نبوده، بلکه بخشی از یک نظام فضایی در هم تنیده با سایر خانه ها و با طبیعت پیرامون بوده است. چنین ساختاری، مفهوم خانه و محله را به هم پیوند می داده و مرزهای فضاهای خصوصی و جمعی را به شیوه ای سیال تعریف می کرده است.
پیگولوسکایا ریشه واژه “شوادان” را به واژه پارتی “شوتاپواتا” نسبت می دهد که به معنای مشارکت در کندن کت است. این واژه شناسی، برخلاف برداشت صرفاً کالبدی از معماری، نشان می دهد که ساخت این فضاها با نوعی فرآیند جمعی و مشارکتی همراه بوده است. در واقع، معماری نه فقط محصول نیازهای اقلیمی، بلکه نتیجه روابط اجتماعی و فرهنگی بوده است. این مشارکت در ساخت، خود منجر به شکل گیری فرهنگی از همدلی، همزیستی و اعتماد می شده است که در طول زمان تداوم یافته و در الگوهای رفتاری و اجتماعی ساکنان رسوخ می کرده است. (پیگولوسکایا، 1377)
چنین تجربه ای را می توان در چارچوب نظریه مکان بودگی کریستین نوربرگ شولتز تحلیل کرد؛ جایی که مکان، حاصل سکونت و در هم تنیدگی انسان با محیط است، نه صرفاً یک ظرف فیزیکی. از این منظر، شوادان ها را می توان مکان هایی معنادار دانست که تجربه زیسته جمعی را در دل خود حفظ کرده اند (Norberg-Schulz, 1980).
کارکرد اجتماعی این فضاها، نمونه هایی از فضاهای جمعی غیررسمی را نشان می دهد که برخلاف الگوهای غربی شکل گیری فضای عمومی، مرز مشخصی میان فضای خصوصی خانه و فضای جمعی قائل نبودند. خانواده ها در شرایط سخت اقلیمی تابستان، به صورت گروهی در شوادان ها گرد هم می آمدند، از امکانات یکدیگر استفاده می کردند و نیازهای زندگی روزمره از طریق ارتباطات زیرزمینی بین واحدهای مسکونی تأمین می شد.
مسیرهای زیرزمینی امکان رفت و آمد برای قرض گرفتن مواد غذایی یا تبادل اشیاء ضروری را فراهم می کرده است. این وضعیت نمونه ای از آن چیزی است که مانوئل کاستلز آن را “شبکه های خود سازمان یافته اجتماعی” می نامد؛ شبکه هایی که پیش از شکل گیری ساختارهای رسمی، وظیفه تأمین نیازها و انسجام اجتماعی را بر عهده داشتند. (Castells, 1996)
این شیوه زندگی و استفاده از شبکه زیرزمینی در دزفول، حتی تا دهه های اخیر ادامه داشته است و در دوران جنگ ایران و عراق نیز نقشی حیاتی ایفا کرده است. شوادان ها در آن زمان، به عنوان پناهگاه و شبکه ای امن برای ارتباط و همیاری میان خانوارها عمل می کردند. همزمان، این فضاها نقش روانی و عاطفی مهمی نیز داشتند؛ چرا که تجربه مشترک حضور در فضای محدود و زیرزمینی، همبستگی و احساس تعلق جمعی را تقویت می کرد. این تداوم تاریخی، نشان می دهد که شوادان صرفاً یک سازه اقلیمی – عملکردی نبوده، بلکه “بافت اجتماعی” شهر را نیز شکل داده است.

با ورود مدرنیته، تحولات اجتماعی و تغییر سبک زندگی، ساختار فضایی زیرزمینی دزفول دستخوش گسست شد. تغییر شکل معماری مسکن، حذف فضاهای مشارکتی و افزایش فردگرایی شهری سبب شد تا شبکه زیرزمینی کارکرد گذشته خود را از دست بدهد و بسیاری از ارتباطات میان شوادان ها مسدود یا تخریب شود. از بین رفتن این شبکه، فقط حذف یک عنصر معماری نبوده، بلکه نشانه از دست رفتن الگوی زیست مشارکتی و همدلانه ای است که این معماری بر آن استوار بود.
این امر تداعی کننده هشدار کریستوفر الکساندر است که بیان می کند، فضاها زمانی زنده و معنادار می مانند که حاصل فرآیندهای جمعی، زندگی مند و مشارکتی باشند؛ در غیر این صورت، معماری به کالبدی بی روح تقلیل می یابد.(Alexander & et al, 1977)
با توجه به این تجربه تاریخی، می توان گفت بسیاری از تلاش های امروز در معماری، معماری منظر و شهرسازی برای ایجاد حس همزیستی و مشارکت، تنها به تغییر کالبدی فضاها محدود می ماند؛ در حالی که تجربه دزفول نشان می دهد، اصل مشارکت و تجربه مشترک ساخت، مقدم بر مداخله کالبدی است. الکساندر این اصل را در قالب “الگوهای زاینده” توضیح میدهد؛ الگوهایی که با مشارکت مردمی در فرآیند خلق فضا شکل می گیرند و در نتیجه، احساس تعلق و معنا را در محیط تقویت میکنند. (Alexander et al., 1977)
بنابراین، در معماری منظر – که ماهیت آن بر رابطه انسان، محیط و فضا استوار است – یکی از رویکردهای اساسی باید ایجاد فرصتهایی برای شکل گیری معماری همزیستی و فضاهای جمعی مبتنی بر مشارکت و تجربه باشد، نه صرفاً طراحی کالبدی. چنین فرآیندی است که می تواند مکانمندی را بازآفرینی کند و فضا را از یک ساختار فیزیکی به تجربه ای جمعی و همدلانه از آن تبدیل نماید.
منابع
- پیگولوسکایا، نینا ویکتوروونا. ۱۳۷۷. شهرهای ایران در روزگار پارتیان و ساسانیان. ترجمه: رضا عنایت الله. نشر علمی و فرهنگی. تهران.
- Alexander, C., Ishikawa, S., & Silverstein, M. (1977). A Pattern Language: Towns, Buildings, Construction. Oxford University Press.
- Castells, M. (2010/1996). The Rise of the Network Society. Wiley-Blackwell.
- Norberg-Schulz, C. (1980). Genius Loci: Towards a Phenomenology of Architecture. Rizzoli.
مقاله حاضر، دستاورد سفر پژوهشی جمعی از دانشجویان معماری منظر به استان خوزستان در اسفندماه 1402 است که با راهنمایی دکتر محمدرضا مهربانی گلزار و دکتر سید بهشید حسینی تنظیم شده است.




