با تغییرات ساکنین، شوشتر نو نه تنها از کالبد اولیه اش فاصله گرفت، بلکه به معماری مردمی بدل شد؛ معماری که از پایین به بالا شکل گرفته است، نه از بالا به پایین.

مشخصات مطلب

احتمالاً نام برجسته کامران دیبا برای هر شنونده ای یادآور خلاقیت، اصالت و نوآوری در معماری ایران است. پروژه شوشتر نو نیز در زمان خود یکی از درخشان ترین نمودهای این نگاه نو بود؛ تلاشی برای ساخت آینده ای بهتر، شهری انسانی تر و الگویی نوین در پیوند میان سنت و مدرنیته. دیبا و همکارانش با الهام از اصول بنیادین معماری ایرانی، از جمله محله محوری، سلسله مراتب فضایی، همسایگی، اقلیم گرایی و احترام به بستر، کوشیدند تا نمونه ای معاصر از “شهر ایرانی” را خلق کنند. شهری که در آن زندگی جمعی، ارتباط میان انسان و محیط و هویت ایرانی بار دیگر معنا یابد.

اما امروز، پس از گذشت چند دهه، بسیاری شوشتر نو را نه نمادی از آینده ای روشن، بلکه شهری شکست خورده می دانند. آنچه روزی قرار بود به الگویی برای شهرسازی معاصر ایران بدل شود، حالا به گفته برخی، به “حلبی آبادی پر از فقر، جرم و فرسودگی” تبدیل شده است.

خانه هایی که روزگاری با دقت و ظرافت طراحی شده بودند، حالا تغییر یافته اند؛ پلانها دگرگون شده، پنجره ها و نورگیرها با بلوکهای سیمانی بسته شده اند، فخر و مدین ها که یادگار معماری اصیل ایرانی بودند، با مصالح بی ربط و ناهمگون پر شده اند، و کوچه هایی که قرار بود محلی برای تعامل اجتماعی باشند، حالا برای بسیاری از غریبه ها ترسناک و نا امن به نظر می رسند.

اما آیا واقعاً داستان شوشتر نو چیزی جز شکست است؟

اصالت با زندگی یا معماری در شوشتر نو
تصویر 1: شوشتر نو؛ آنچه قرار بود باشد (سمت راست) و آنچه شد (سمت چپ)

برای درک این پرسش، باید کمی به عقب بازگردیم.

پروژه شوشتر نو در ابتدا برای کارمندان شرکت نفت طراحی شده بود. هدف، ساخت شهری نمونه با استانداردهای نوین زندگی، رفاه اجتماعی و حفظ پیوند با فرهنگ و اقلیم منطقه بود. اما حوادث پس از انقلاب و به ویژه جنگ ایران و عراق مسیر این پروژه را دگرگون کرد. در سالهایی که جنگ، خانه های مردم مناطق مرزی را ویران کرد، شوشتر نو به پناهگاهی برای خانواده هایی تبدیل شد که از خانه و کاشانه خود رانده شده بودند. این ساکنان جدید، بر خلاف طبقه اجتماعی پیش بینی شده برای طرح، از اقشار کم درآمد و جنگ زده بودند. آنها با خود فرهنگ، نیازها و الگوهای زیستی متفاوت آوردند.

خانه هایی که برای کارمندان تحصیل‌کرده و میان درآمد طراحی شده بودند، حالا باید نیازهای خانواده های پرجمعیت، کم درآمد و سنتی تری را پاسخ می دادند. بنابراین تغییرات آغاز شد؛ نه از سر بی قانونی، بلکه از سر ضرورت. دیوارها جا به جا شدند تا فضای بیشتر ساخته شود، تراس ها بسته شدند تا فضای خصوصی خانواده حفظ شود و حیاط های مشترک به فضاهای اختصاصی بدل گشتند. به مرور، ساکنان شوشتر نو شکل زندگی خودشان را در قالب معماری تحمیل کردند. آنها طرح را به میل خود “بازطراحی” کردند، بی آنکه شاید بدانند در حال خلق روایتی تازه از زندگی شهری هستند.

از نگاه طراحان و معماران، این تغییرات معنایی جز شکست نداشت. چرا که شاکله اصلی طرح، نظم فضایی و هویت معماری آن، از میان رفت و شهری که قرار بود الگویی از مدرنیته ایرانی باشد، به بافتی متراکم و بی قاعده تبدیل شد. اما اگر از زاویه ای دیگر نگاه کنیم، آیا می‌توان گفت این شکست، نشانه نوعی “پیروزی زندگی” نیست؟ آیا می توان شهری را که با همه دگرگونی هایش هنوز زندگی در آن جریان دارد، شکست خورده دانست؟

در زیر پوسته فرسوده این شهر آجری، چیزی جریان دارد که در بسیاری از شهرهای مدرن امروزمان گم شده است؛ زندگی واقعی. اگر جرات کنید از میان کوچه های تنگ و دیوارهای ترک خورده شوشتر نو عبور کنید، خواهید دید که در دل این آشوب، نظمی دیگر در کار است. پدران در گرمای خوزستان، هر روز برای گذران زندگی کار می کنند، مادران با دلسوزی تمام مراقب خانه و فرزندانشان هستند، دختران و پسران جوان با شور زندگی در کوچه ها و میدانها می گردند و از آرزوهایشان حرف می‌زنند.

کودکان شوشتر نو، همان هایی که با افتخار می‌گویند: “بچه شوشتر نو که باخت نمی ده!” پر جنب و جوش، شاد و امیدوارند. در کوچه ها هنوز صدای بازی می آید، هنوز همسایه ها از حال یکدیگر باخبر هستند و هنوز زندگی اجتماعی در جریان است. در واقع، مردم شوشتر نو با تغییر فضاها، فضا را زنده نگه داشته اند. اگر چه طرح اصلی از بین رفته، اما روح زندگی در آن جریان دارد. شاید همین ویژگی است که بسیاری از شهرهای به ظاهر موفق امروز از آن بی بهره هستند.

اصالت با زندگی یا معماری در شوشتر نو
تصویر 2: زندگی … زندگی … زندگی

این دو روایت، در ظاهر متناقض هستند؛ از یک سو، روایت معمارانی که از نابودی فرم و ساختار اولیه سخن می گویند و از سوی دیگر، روایت زندگی مردمی که در همین ویرانه ها معنا یافته است. اما شاید هر دو درست باشند. شاید شوشتر نو، هم شکست خورده باشد و هم پیروز؛ شکست از نگاه طرح و پیروزی از نگاه زندگی.

پرسش اصلی اینجاست؛ هدف معماری شوشتر نو چیست؟

آیا رسالت معمار حفظ فرمها، نظم ها و الگوهای از پیش تعیین شده است؟ یا باید معماری بستری برای جریان زندگی باشد، حتی اگر آن زندگی بر خلاف خواست طراح شکل بگیرد؟ آیا باید شوشتر نو را به خاطر تخریب ظاهری اش شکست خورده دانست یا به خاطر توان پاسخگویی به نیازهای ساکنانش موفق؟

در جهانی که معماری اغلب به کالایی تجملی و بی روح تبدیل شده، شاید لازم است به این پرسش بازگردیم که زندگی در کجای این معادله قرار دارد؟ آخرین باری که شما، به عنوان شهروند، با افتخار محله تان را به کسی معرفی کردید، چه وقتی بوده است؟ آخرین باری که در خانه‌تان را به روی سی مهمان باز کردید و با شور از آنها پذیرایی نمودید؟ آخرین باری که کودکان را دیدید که بی هراس، در کوچه های محل زندگی شان، بازی می‌کنند، چه زمانی بود؟ شاید پاسخ این پرسشها ما را به درک تازه ای از شوشتر نو برساند.

شوشتر نو، اگر چه از نگاه طراحی شکست خورده، اما از نگاه انسان شناسی شهری، مصداقی بارز از مفهوم “تملک فضا” در معماری است، جایی که ساکنان نه تنها در فضا زندگی می‌کنند، بلکه آن را مطابق با نیازها، فرهنگ و تجربه زیسته خود بازتعریف می کنند. اینجا، معماری دیگر محصولی ایستا و از پیش تعیین شده نیست، بلکه فرآیندی پویا و مشارکتی است که در بستر زمان و زندگی شکل می گیرد.

طرح اولیه کامران دیبا با تمام هوشمندی، برای قشری خاص و در شرایطی مشخص طراحی شده بود؛ اما زندگی، روایت دیگری رقم زد. پس از انقلاب و در سالهای جنگ، جمعیتی با نیازهای متفاوت وارد این فضا شدند و آن را به زبان خود ترجمه کردند. آنان دیوارها را جا به جا کردند، حیاط ها را بسط دادند، تراسها را بستند و فضاها را با معنا و کارکردی تازه پر کردند. به این ترتیب، شوشتر نو نه تنها از کالبد اولیه اش فاصله گرفت، بلکه به معماری مردمی بدل شد؛ معماری که از پایین به بالا شکل گرفته است، نه از بالا به پایین.

از این منظر، شاید شکست در قالب طراحی، مقدمه ای بوده برای تحقق چیزی عمیق تر؛ معماری زندگی. امروز که شهرهای بزرگ مان پر شده اند از برجهای بی روح، از فضاهای عمومی بی تعامل و از سکونتگاه هایی که ساکنان حتی همسایه شان را نمی شناسند، شاید شوشتر نو، با تمام زخم هایش، هنوز در دل خود چیزی را حفظ کرده باشد که ما از دست داده ایم: زیستن در کنار یکدیگر.

قضاوت با شماست؛ آیا شوشتر نو شکستی برای معماری بود، یا پیروزی برای زندگی؟ آیا معماران باید از تغییرات آن افسوس بخورند یا از آن بیاموزند که زندگی، همواره راه خود را پیدا می کند، حتی در میان آجرهای ترک خورده و دیوارهای فرسوده.

مقاله­ حاضر، دستاورد سفر پژوهشی جمعی از دانشجویان معماری منظر به استان خوزستان در اسفندماه 1402 است که با راهنمایی دکتر محمدرضا مهربانی گلزار و دکتر سید بهشید حسینی تنظیم شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *