بازخوانی منظر سورئالیستی فیلم سینمایی هتل بزرگ بوداپست

0
60

این روزها نمی‌توان تاثیر سورئالیسم (Surrealism) را در سینما منکر شد. کارگردانان و نویسندگان علاقه پایان ناپذیری پیدا کرده‌اند تا مرزهای نامرئی میان رویا و واقعیت را به یکدیگر نزدیک کنند. سورئالیسمِ سینمایی از هنر نقاشی و ادبیات ریشه می ‌گرفت و به همین دلیل بدیهی بود که تصاویر عجیب، رمزآلود، اتفاقات ناممکن و … به نمایش در آید. چیزی که «آندره برتون» (شاعر و نویسنده مشهور فرانسوی) آن را «آزادی افکار» توصیف می‌کرد. واقعیت هم همین است، ذهن ‌تان را باز می ‌کنید و هر تصور غیرواقعی و هر چیزی که در جریان سیال ذهن ‌تان جاری شده است را به دیگران منتقل می‌ کنید.

شاید علت اصلی ورود سورئالیسم به سینما، آزادی کامل و بدون مرز این مدیوم برای سازنده باشد که می ‌تواند چیزی را فراتر از یک عکس یا نوشته، به صورت بصری و عینی عرضه کند. با ورود سورئالیسم به سینما، بسیاری از چیزها دیگر رویا و فرا واقع‌ گرایی نبودند، آنها به واقعیت تبدیل شده بودند.
اولین چیزی که سبب انتخاب فیلم هتل بزرگ بوداپست برای دیدن می شود، ترکیب مرکب زبان سورئالیستی فیلم با بن مایه کلاسیک روایی داستان است. مهمترین شاخصه فیلم سبک بصری است که وس اندرسون پیشگام آن بوده است؛ فیلمهایی که خود مثل یک پالت مشخص رنگ آمیزی تابلو انتخاب می شوند و وجود تقارن در فضاهای حاکم بر فیلم کاملاً به چشم می خورد و پرسپکتیوهایی که در عین شلوغی چشم مخاطب را به سمت و سویی که هدف کارگردان است، می کشند که خود بازگوی این حقیقت است که سینما هنر نشان دادن تصاویر است. فیلم روایت پست مدرن دارد که به معنای دست بردن به سلایق رایج مخاطبان و گسترده کردن آن است. در کنار اینها تمامی فیلمهای این کارگردان، دارای شخصیت هایی به شکل اغراق انگیز و عجیب و غریبی است که در دنیای حقیقی نمی توان با آنها مواجه شد؛ چیزی فراتر از آدمها و دنیای حقیقی مان. گالری اسپوک آرت در سانفرانسیسکو از هالووین ۲۰۱۰ به بعد، هر سال نمایشگاهی را به آثار هنری الهام گرفته از کارهای وس اندرسون اختصاص داه است.
در سال ۱۹۳۰ که دولتی فاشیست در حال قدرت گرفتن است و شعله جنگ درحال روشن شدن، هتل بزرگ بوداپست به واسطه تلاش فراوان مهماندار و شاگردش، به یکی از برترین تفریحگاه های اروپا تبدیل شده است. یکی از مشتریان همیشگی هتل می میرد و یک نقاشی ارزشمند به مهماندار می رسد. با این اتفاق، همه چیز تغییر می کند.

در این فیلم، در حد توصیف ناپذیری، همه چیز در سر جای خود قرار گرفته است؛ حتی رنگها هر کدام با کمال دقت و آگاهی به کار گرفته شده اند. اما مخاطب در تمام طول روایت فیلم لحنی غریب، اعجاب انگیز و گاه اغراق شده در روایت داستان و حتی بازیها احساس می کند، چیزی که در بیان هنری لحن سورئال نامید می شود.
داستان فیلم ماجراهایی است که برسر مسئول یک هتل بزرگ در اروپا بین جنگ جهانی اول و دوم رخ می دهد و رابطه او با نزدیکترین دوستش را به تصویر می کشد. این فیلم سراسر داستان گویی است؛ فیلم از ۴ لایه ابتدایی آغاز می شود و به بازخوانی داستان اصلی پرداخته و در پایان دوباره به سمت سطوح بیرونی فیلم باز می گردیم و فیلم خاتمه می یابد. فیلم از ژانر خاصی پیروی نمی کند؛ به دلیل داشتن فصلهای مختلف، کارگردان در هر فصل ژانر خاصی را مشخص می کند. برای مشخص شدن چیزی که آنرا پالت رنگی این دنیای خیال انگیز می نامیم، به بررسی کلیدی ترین سکانس های فیلم می پردازیم:
زن جوانی در برابر یادمانی ایستاده که مجسمه نویسنده داستان است. به ظاهر او شخصی است مشهور دارای شخصیتی عمومی و به ظاهر جزو مفاخر اروپا محسوب می شود. در لحظه احساس می کنید او آنقدر مهم است که مجسمه او در یک جای بسته و خاص با وجود دربان در زمینی به این وسعت نگهداری می شود؛ شاید هدف تاکید بر روی مجسمه بوده است.

فیلم از لایه ابتدایی گذر کرده و نمایی از ساختمان بی روح هتل را به نمایش می گذارد، ساختمانی که به ظاهر رنگ بدنه آن تیره است و در فصل پاییز با رنگهای زرد و قهوه ای، حس ناگواری را دارد؛ این حس تا رسیدن به داستان اصلی با مخاطب همراه است.

شاید سکانس فضاهای عمومی هتل که در سکوت و به دور از تجملات، حس تهی و خالی بودن فضا را می دهد، سبب تعجب تماشاچی از تصویر ارائه شده و خرق عادت می شود. گویی هتل مشغول ارائه مانیفست معماری مدرن در قالب رنگهای معماری ریکاردو بوفیل است. یک معماری مدرن گرم.
در طول این قسمت معنای حقیقی تنهایی شخصیت اصلی دیده می شود. او با از دست دادن دلبستگی هایش باز هم برای زنده نگه داشتن خاطراتش این هتل را برای خود نگهداشته، آنچنان دلبسته زمان گذشته بوده است که اتاق قدیمیش هنوز محل اقامت اوست؛ اتاقی ساده و محقر که برای انسانی ثروتمند چون او نوستالژیک دوران جوانی اش است.
اتاق میهمانان با رنگهایی حزن آور و کسالت بار به نمایش گذاشته شده و تنهایی را نشان می دهد. آنچنان اتاق با رنگ تیره پوشیده شده است که نور محیط بیرون این تاریکی را مرتفع نمی کند و در روز داخل اتاق نیز چراغ روشن است.

بازگویی خاطره اولین حضور مصطفی در هتل برخلاف تمامی فیلمهایی که با تغییر رنگ بازخوانی از گذشته را روایت می کنند، در این فیلم با تغییر اندازه قاب فیلم روبرو می شویم. فیلم با عنوان پارت اول ادامه پیدا می کند. در اینجا نمایی که از هتل به نمایش در می آید همانند پرتره ای است که چشمان مخاطب را به اشتیاق و هیجان وادار می کند و این اشتیاق زمانی که فضاهای داخلی هتل به تصویر کشیده می شود فزونتر می شود. شاید جاذبه رنگ و ترکیب بندی رنگ چیزی متعارف باشد ولی در این فیلم در حد وصف ناپذیری است، حتی قرارگیری جزء به جزء عناصر در فضا. می توان اولین چیز که فرا واقعیت است را نمای همچین هتلی دانست؛ فرم هتل کاملاً متقارن بوده است و پس زمینه آن گویای زمستان است و ترکیب بندی فرم ظاهری هتل، عمارت گونه است.

آسانسوری عجیب و فرا واقعیت که از ناکجا آباد ما را به سمت هتل می برد، انگار فقط یک نقاشی از آن به چشم مخاطب می رسد. شاید با چند بار تکرار این سکانس تازه متوجه شوید، کابین آسانسور در حال بالا و پایین رفتن است. آنقدر این تصویر شبیه به نقاشی و دور از ذهن است که اندکی ابهام را برای مخاطب به ارمغان می آورد. شاید آسانسور را بتوان در تفسیر به عنوان رگ روایی داستان و جایی که لایه های مختلف داستان گویی با هم در می آمیزند، دانست.

رنگ آسانسور به رادیکال ترین صورت ممکن گویی صحنه تئاتر کلاسیک را به چشم می آورد. یک صحنه کلاسیک که افراد در عجیب ترین شکل ممکن در آن قرار گرفته اند. هماهنگی رنگ اتاقک آسانسور با البسه کارکنان حس دقت و رنگ شناسی کارگردان را به مخاطب نمایش می دهد و خطوط لباس که نوارهایی قرمز رنگ و هماهنگ دارد. شاید زمانی که در کشورهایی دیگر نام بالابر هم در لغتنامه آنها به چشم نمی آمده، استفاده از این وسیله برای آنها از هیجان خاصی داشته که با رنگ قرمز آن را بیشتر از حد جلوه می داده و وجود صندلی در آن نشان دهنده کند بودن حرکت آسانسور و آرامش رساندن بوده است.

لابی هتل همانطور که مهمانان را به پویایی دعوت می کند، چشمان مخاطب را هم به پویایی فرا می خواند. در این زمان هتل دارای رونق و مورد پسند عموم بوده و از شهرتی خاص در اروپا برخوردار است. در عکس اول در عین وجود تقارن، مرکزیت نیز به چشم می خورد. وجود یک طرح به عنوان مرکز و قرارگیری عوامل دیگر پیرامون شعاع آن تاکید بر روی دایره بودن آن دارد.
زاویه دوربین که همواره در طول فیلم اصرار در گفتن چیزی مستقل از بیان کلمات دارد، از ارتفاع بالا یا پایین و حتی عمداً کلاسیک به خوبی به مخاطب القاء می شود.

تاکید به محیط طبیعت در بسیاری از صحنه ها قابل مشاهده است؛ مثل عبور قطار از روی رودخانه، منظره جنگل در حال عبور، منظره زمینهای سراسر پوشیده از برف و دور بودن و غیر قابل دسترس بودن این مناظر و فقط عبور از آن و مشاهده اجمالی قطاری که شخصیتهای داستان را با خود می برد تا آغازگر فصل جدیدی در فیلم باشند. دید منظره طبیعت از قطار در حال عبور به درستی مفهوم سفر را در فیلم بازگو می کند؛ سکانسی که بارها در فیلم رخ می نماید. گویی طبیعت پرده نقاشی شده تئاتر است و مخاطب در کنار شخصیتها درون دکور نشسته است، حس تجربه ای به غایت کلاسیک و به غایت بدیع!

حتی در نمایش شروع جنگ جهانی، لحن فیلم از تمام فیلمهایی که حاوی این موضوع هستند، متفاوت می شود و وجود جنگ و ناگواری های آن که زندگی افراد را تحت تاثیر قرار می دهد با نزاعی در قطار یادآور زمان رخداد فیلم می شود. از ایست قطار در میانه راه و ورود سربازان به آن تا نزاع همه و همه حس نا امنی را ایجاد می کند.

طولانی ترین سکانس فیلم، زندان است. با آدمهای ناهنجار و اتاقهای کوچک و بی روح با رنگهایی سرد و صورت زخمی نقش اصلی فیلم که نشان دهنده ناگواری های او در زندان است. چیزی که در زندان می بینیم، افرادی عجیب و غریب با ظاهرهایی رعب انگیز و وحشتناک که در تلاش برای بیرون آمدن از زندان هستند؛ گویی کارگردان به بیانی طنزآلود به تصویر کلیشه ای مخاطب از زندان اشاره دارد.

هدیه دادن و ابراز علاقه به شکل لفظی و در ادامه با کلوزآپ معنای دوست داشتن به تصویر کشیده می شود. نورهای رنگی در این قسمت کاملاً مقصود اشتیاق را به مخاطب می رساند. حتی در این سکانس هم لحن تلخ و طنزآلود در امتزاجی عجیب برای مخاطب شوق آور است.

قسمتهایی از فیلم که به ژانر جنایی می رویم، خود سراسر معرف اتفاقات ناگوار است و جایی می توان به حس ترس رسید که مردی در تعقیب است و در ادامه کشته می شود. وجود نور کم و سایه و تاریکی در انتهای این بخش خود تداعی کننده اتفاق بعدی است.

تلاشهای بی حد برای آزادی شخص دیگر که نمادی از دوست داشتن و حس انسانیت را نشان می دهد، بین آدمهایی که با هم هیچ وجه اشتراکی ندارند ولی در یک زمان و در یک مکان آنچنان به هم نزدیک شده اند که جزوی از یک خانواده گشته اند؛ این شاید شاه بیت نگاه به انسان، آزادی و تصمیم در روایت فیلم باشد. جایی که همه لایه های سورئال و خارج از عادت فیلم کنار رفته و فقط یک چیز مهم است: انسان.

هوای گرگ و میش سکانس های پایانی، رنگ آمیزی پر معنی صحنه و نشستن بر صخره ای که به طرز غریبی در میانه کادر است، گویی مخاطب را مطمئن می سازد که این صحنه ها از دنیای خیال انگیز خواب روایت می شوند.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید