حدیث جدال بین خوب و بد یا تاریکی و روشنایی ،شاید داستانی تکراری در زندگی بشری بوده و خواهد بود؛ مسیری که سیر تعالی انسان را از بی نهایت به سوی بی نهایت با فراز و نشیب های فراوان نشان می دهد. شاید داستانهای فراوان برای ما آدمیان نقل شده باشد که هدفش جهت دادن و هویت بخشیدن به ماهیت انسان در آنچه که بوده و خواهد شد را بیان نماید و در این رهگذر واژه تغییر در ماهیت وجودی، بود و نبودش علامت سوالی است که بازه زمانی، مشخص کننده اصالت آن است. گلادیاتور فیلمی حماسی است با جنگجویانی قوی هیکل که فضای ۲۰۰۰ سال پیش را برای تماشاگران به تصویر می کشد. این داستان حماسه ای را روایت می کند که با دستمایه قرار دادن موضوع دسیسه و قهرمان پروری در دستگاه حکومتی، ژانری سینمایی را دوباره برای بینندگان قدیمی زنده می کند. فیلمی که نهایتاً با استقبال بین المللی بیشتری نسبت به داخل مواجه شد و از Russell Crowe هنرپیشه ای جهانی ساخت. نحوه تصویربرداری گلادیاتور به نوعی نوآورانه و هوشمندانه است و نقش طبیعت که کمتر در این ژانر نظیرش دیده شده، بسیار پر رنگ است.
نگاه شگفت انگیزی که در این فیلم به مناظر شده است فراوان و البته گاهاً به صورت غیرمستقیم و زیرکانه است. نقطه آغازین، گندم زاری است که راسل کرو در آن گام بر می دارد. رنگ زرد و لمس نمودن گندمها بیانگر شادی و آرامش برای وجودی است که از بی نهایت سخن می گوید و می آید و رنگهای طبیعت شاید بهترین واژگان برای بیان نمودن این مسیر باشد. صحنه گندم زار و پرنده در حال پرواز در فضای مه آلود، تصویری از حس دلبستگی مکان و تعلق خاطر در ذهن ماکسیموس را تداعی می کند که در آینده نزدیک پس از نبرد به آن جامع عمل بپوشاند. نماهای ویژه ای که از مزرعه گندم در قسمتهای مختلف فیلم داریم، تداعی کننده ذهنیت ماکسیموس و امید به بازگشت را می رساند. حلقه ازدواج المان دیگری است که در تصویر جلب توجه می کند. آوایی محزون که با حس و حال ملکوتی و زیر صداهایی از بازی کودکان در حال سرایش است. سکانس کشیدن دست روی گندمها در سال ۲۰۰۰ از نظر کارشناسان به عنوان بهترین صحنه انتخاب شد.
جلوتر می رویم؛ داستان آغاز می گردد و چالشهای عظیم و سازهای کوک و ناکوک عناصر طبیعی و انسانی خود را نمایان می سازد. اولین عنصری که کارگردان دیدگاه خود را نسبت به بعضی موارد و احساس نارضایتی از آنها بیان می دارد، نبرد میان انسانها است. فضایی سیاه همراه با شعله ور شدن جنگل با آتش کماندارها، در همان حالی که بارانی سخت باریدن گرفته است، منظری از خشونت را خلق می نماید که با زمین عجین می گردد و صورت انسانهایی که خسته هستند، شاید زشت ترین منظری است که می توان جنگ و کشتار انسانی را نشان داد و تماشاگر را به ابراز نارضایتی از این واژه هدایت کرد. اما قهرمان فیلم برایش خدمت به وطن که از ارزشهای انسانی است و ساختارش با این نکته عجین شده است سیاهی ها را با آن افق دید در نظر نمی گیرد و نمی بیند.
ماکسیموس با لمس خاک که بخشی از سرشت اوست گویی به خاک که بستر نبرد وی است، سلام می دهد و با انرژی و قدرتی که از خاک می گیرد، نبرد خود را آغاز می کند و در ادامه نبرد، گویی طبیعت دست در دست ماکسیموس برای پیروزی می جنگد؛ به طوری که در یکی از صحنه های فیلم شاهد آن هستیم که شمشیر دشمن به دلیل یخ زدگی از غلاف بیرون نمی آید و یخبندان باعث نجات جان او می شود. طبیعت به شکل بسیار عجیبی بازخورد دارد و آنرا به صورت مستقیم در برابر ماکسیموس به نمایش می گذارد و از سویی دیگر می توان گفت لمس کردن خاک و بوییدن آن در ابتدای هر نبرد می تواند نشانه احترام او به این عنصر طبیعی باشد.
یکی از مهمترین سکانسهای فیلم توصیف خانه ماکسیموس برای سزار هست، ماکسیموس به پیشنهاد پاداش سزار پاسخ می دهد: اجازه دهید به خانه باز گردم و در وصف خانه اش اینچنین می گوید: «خانه من روی تپه های تورویلو، جایی ساده با سنگهای صورتی که در آفتاب گرم می شوند و آشپزخانه باغچه ای که روزها بوی سبزی می دهد و شبها بوی یاس، پشت دیوار سپیداری بلند است. انجیر، گلابی، سیب، خاکش مایل به سیاهه مثل رنگ موهای پسرم، انگور در دامنه های خوی و زیتون در شمال، اسبهای وحشی نزدیک خونه ام بازی می کنند و سر به سر پسرم می گذارند.»
ولی صحنه ای که در این فیلم فراموش نشدنی است، سکانسی است که ماکسیموس پس از گریز از مرگ به سمت خانواده اش می تازد؛ نمایی باز از جنگل را می بینیم، همچنین نمایی از اسبهای دشمن و ماکسیموس که برای کمک به خانواده خود چهار نعل می تازند تا به آنها برسد ولی چون زخمی شده روی اسب بیهوش می شود و یک دفعه رعد و برق او را به حالت دادن شوک به هوش می آورد و این صحنه دقیقاً مقارن می شود با کشته شدن همسر و پسرش. در اینجا باز هم بازخورد طبیعت شامل حال ماکسیموس شده است. اما افکار ماکسیموس چیزی جز ابرهای سیاه نیست که گاه گاه تیر می کشد، صاعقه ایی که بیانگر افکار مغشوش ماکسیموس هستند و این منظری که پر از خشم طبیعت است نشانگر اتفاق بدی است که انتظار ماکسیموس را می کشد.
در ادامه هنگامی که ماکسیموس را روی تخت بیهوش می بردند با اینکه گویی بدن او سختیهای خار و خاشاک را حس می کند اما روح او در حال قدم زدن در مزرعه گندمش بود، منظری که دیگر به روشنی قبل نبود گویی یک همسر و فرزند کم داشت. ماکسیموس را به شهری به عنوان برده می بردند. هنگام ورود به شهر نمایی از منظری را می بینیم که می تواند تداعی کننده حس ماکسیموس باشد بیابانی بی آب و علف و پر از ترک، خشک و خشن.
از طرفی می توان گفت اساس فیلم عشق است که این عشق می تواند به هر چیز یا هر کسی باشد و در این فیلم می توانیم بگوییم که اساس کار فیلم عشق به خانواده در درجه اول و عشق به میهن (وطن) در درجه دوم بود؛ دو عشقی که تا آخرین لحظات زندگی ماکسیموس همراه او بود. سوختن گندمها و گریه در زیر پای زن، به آتش کشیده شدن عشق و سوختن پای عشق را مشهود می کند.
تصویری از شهر روم در هنگام ورود ماکسیموس گرفته شده است که در آن امپراطور جدید، کومودیوس، برای جلب حمایت مردم، یک دوره ۱۵۰ روزه بازی و مبازه گلادیاتورها در کلوسئوم )استادیوم بزرگ روم که امروز هم آثارش به جای مانده( برگزار کرده است. معماری وزینی که خاک آن با خون بی گناهان برای شاد کردن مردم و تجارت اربابان آبیاری می شود. به این ترتیب Scott بهترین صحنه های اکشن فیلم را خلق می کند. مبارزانی که بعد از مدتها حبس در دخمه های تاریک استادیوم بزرگ، ناگهان وارد میدان می شوند و مورد تشویق جمعیتی قرار می گیرند که آمده اند تا خونین و مالین شدنشان را ببینند. فیلم هر دو وجه افتخارآمیز و ترسناک روم را به تصویر می کشد. تشریح اغواگرانه فضای کلوسئوم توسط پروکسیمو برای ماکسیموس، زیبایی تصویری از آنچه که روزی مرکز دنیا محسوب می شد را به تماشاگر نشان می دهد.
یکی از عوامل موفقیت گلادیاتور، شخصیت پردازی فوق العاده ماکسیموس، به تصویر کشیدن امپراتوری روم و انسجام داستان است. در فیلمنامه تا حد ممکن نیز از دیالوگها کاسته شده و دیگر خبری از رجزخوانی ها و محاوره های معمول در دهه های پیش نیست. در صحنه های اکشن هم کاملاً از عناصر رومی استفاده شده و زوایه های تصویربرداری فیلمهای مذهبی رایج ژانر در دهه ۵۰ نیز دیده نمی شود.
با مرگ ماکسیموس در انتهای فیلم، باز هم می بینیم که کارگردان با درایت خویش دستهای ماکسیموس رو روی گندمها نشان می دهد؛ یعنی همان آرامشی که ماکسیموس انتظارش را داشت. او به آرامش ابدی در کنار خانوادش می رسد. پس از تماشای گلادیاتور و یافتن فرصتی برای اندیشیدن به درونمایه فیلم، مهمترین پرسشی که به ذهن ما خطور می کند، این است که چرا با اینکه روم معدن زیتون است و زیتون نماد صلح و آرامش، لانگ شات های اصلی فیلم مزرعه گندم است؟ آیا گندم مصداق خاصی دارد؟

* مقاله­ حاضر، دستاورد پروژه تحقیقاتی کلاس مبانی نظری و حکمت معماری منظر گروه معماری منظر دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران جنوب است که تحت نظر استاد راهنما؛ دکتر محمدرضا مهربانی گلزار؛ در نیمسال اول سال تحصیلی ۹۶-۹۷ تدوین شده است.
0/5 ( 0 نظر )

2 دیدگاه‌ها

  1. سلام. بسیار دقیق نکات فیلم بررسی شد. خواستم بگم در جایی نوشتین ماکسیموس که زخمی شده بود و بیهوش بود با صدای رعد به هوش میاد و به سمت خانوادش شتابان میره. در صورتی که این طور نیست. و ماکسیموس با صدای پسرش به هوش می آید.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید