«رنگ خدا» ساخته مجید مجیدی از جمله آثار ماندگار تاریخ سینمای ایران است؛ فیلمی که با پیوند زدن مضمونی لطیف و معنوی به فرم و ساختاری جذاب و بدیع و بیانی سهل و ممتنع در داخل و خارج از کشور بر مخاطبانی وسیع تاثیری عمیق نهاد و رنگ خدا را به خاطره زیبا بدل کرد.
"بی فاصله با طبیعت"؛ تحلیلی بر فیلم سینمایی رنگ خدا از دیدگاه منظراستیفان هلدن در نگاهی مشابه ابرت در ۲۵ سپتامبر ۱۹۹۹ در نیویورک تایمز می‌نویسد: «این فیلم در حد بالاترین درجه وضوحی که یک فیلم ممکن است بدان برسد، نشان می‌دهد که دارای رسالتی دینی است، اما تجربه‌ ای ژرف از تأمل در جهان طبیعی را در اختیار ما قرار می‌دهد … فیلم رنگ خدا گوهری دیگر است که از سرچشمه‌ ای واحد، یعنی از یکی از پویاترین سینماهای ملی جهان به ما عرضه شده است.»

خلاصه داستان

محمد رمضانی فرزند نابینای هاشم که در مدرسه نابینایان تحصیل می‌کند برای گذراندن تعطیلات به خانه باز می گردد.

نقد

شاه کلید فیلم از حیث بررسی پدیدارشناختی آنجاست که جهان محمد هم جهانی است که به طور گسترده به روی دنیای صدا و حواس اولیه و در راس آن حس لامسه گشوده است؛ درحالی که حس ششم او حدس عاطفی است و اینها ابزارهای ارتباط محمد با جهان مرئی است.
به لحاظ علمی بارها ثابت شده است ضعف جسمانی در یکی از  حواس پنجگانه موجود در انسانها باعث تقویت و رشد بیشتر حس دیگر می شود. در اینجا عدم توانایی محمد در دیدن محیط به او امکان شنیدنی پر معناتر داده است؛ تا جایی که تفکر عمیق او در صداهایی که از پرندگان می شنود به وی قدرتی در حد و اندازه های درک نغمه های پرندگان داده است. او زبان پرندگان را می فهمد؛ با واژه ها و حروفی که در پی شنیدن نغمه های پرندگان ساخته است. تعداد آوازهای دارکوب، زیر و بم های چهچهه های دیگر پرندگان، همه و همه با پردازش ذهن خلاق و کنجکاو محمد روشن دل معنایی روشن یافته است.
فیلم در تاریکی محض آغاز می شود. پر از صدا… دنیای تاریک روشن دلان که با حس شنوایی روشن می شود. گویی فیلمساز خواسته خود را جای محمد بگذاریم و تنها یک لحظه چشمهایمان را ببندیم و گوش فرا دهیم.
فیلم که آغاز می شود، فصل مدرسه تمام شده است و والدین، پسرهای نابینای خود را به منزل برده اند. محمد بیرون مدرسه ایستاده است، برای پدری که هنوز نیامده … جایی که او صدای جوجه ای که از آشیانه افتاده است را می شنود، سکانس قابل توجهی است. پسر جوجه را پیدا می کند، او را به آرامی در دست می گیرد، از درخت بالا می رود و به صدای جوجه های دیگر که در لانه هستند گوش می کند. او پرنده را در لانه جای می دهد. خداوند، که می داند پرنده چه وقت می افتد، این بار از طریق یک پسر بچه نابینا به او کمک کرده است.
در صحنه ای از فیلم بی توجهی پدر محمد نسبت به پیرامون نشان داده می شود: جایی که محمد از پدر درباره دوردستها سوال می پرسد و پدر پاسخ می دهد که درخت … جنگل … جایی که بی توجهی پدر نسبت به منظر پیرامونش آشکار می شود و در پی سوال دیگر محمد که می پرسد اون دور دورا چیه؟!  باز هم پاسخ می دهد که بازم جنگل. گویی پدر چیزی جز یک درخت ساده و یک جنگل نمی بیند. چیزی که متفاوت از درک حسی محمد است. محمد می داند آنجا چیزی فراتر از یک جنگل ساده است.
"بی فاصله با طبیعت"؛ تحلیلی بر فیلم سینمایی رنگ خدا از دیدگاه منظرمحمد پسر بچه ای روشن دل است که در درون ذهن کوچک خود دنیایی ساخته سراسر رنگ و نور. دنیای درون محمد، دنیایی ناشناخته و ناپیدایی که در برابر چشمهای بینای انسانهای دیگر پوشیده و پنهان است. محمد در پی رسیدن به حقیقتی است که در دل حضور آنرا حس کرده و اکنون با استفاده از تنها ابزار ممکن یعنی احساس و لمس محیط و دقت در شنیدن صدا، قدم در راه رسیدن به آرمانی متعالی گذاشته است. در این فیلم  صدابرداری به علت اهمیت فوق العاده اش و نقش صدا به عنوان یکی از اهداف و اصول قصه فیلم به شکلی کاملاً مملوس پرداختی خاص و پر زحمت داشته است.
رنگ خدا یک ملودرام ساده است و با لطافت و زیبائی ساخته شده است. صدای طبیعی دارکوبها، صدای پرنده ها و حشرات و طبیعت موسیقی زنده است. یک فرد نابینا تشخیص درستی از محلها و آنچه رخ می دهد، دارد. محمد هم همینطور است. این را در سکانسی که محمد با پدر به روستا نزدیک می شود، می بینیم؛ به نحوی که محمد با شنیدن صدای ماکیان و گاوها متوجه می شود که به روستا نزدیک شده است و با شوق فراوان به پدر می گوید که”رسیدیم”. محمد در سفر به روستای زادگاهش می خواهد طبیعت و هستی را با تمام وجودش حس و تجزیه کند. در دشت، گیاهان و سنگها را لمس می کند و آنها را با حروف می خواند و این مسئله بر ارتباط شهودی محمد با طبیعت به گونه ای معنوی تاکید می کند. او به صدای طبیعت به دقت گوش می دهد؛ ”صدای گنجشک ها,دارکوب ها و… که این صداها و لمس ها به صورت نمادهایی در فیلم از شهود شنوایی و حواس دیگر محمد درآمده اند.”
در اینجا زاویه دید انسان قرن بیستم در معرض نمایشی عمومی در آمده است؛ نمایشی تلخ از واقعیتی تلخ تر در زندگی هزاره سوم ما. گویی انسان بینا در عین حضور در محلی که سراسر نشانه ای از حضور و وجود خداست، نابیناترین است و در این بین نابیناترین در عین محرومیت  از نگریستن به رنگ خدا، بیناترین بیننده اوست. عمق دید انسان بینا در برابر عمق درک انسان نابینا در مقابل چشمان مخاطب به داوری کشیده می شود و در این قضاوت  چشم در برابر احساس مغلوب می گردد. وجدان پدر محمد در پس پرده های ضمختی که شاید ناآگاهی او ساخته است، پنهان گشته و گاهی با طنین شوم حیوانی عجیب تلنگری ناگهانی می خورد.
این صدا در هر بار هشدار اتفاقی ناخوش را می دهد.
صدای مهیب می آید. آینه از دست پدر می افتد و می شکند. شکستن آینه بدشگون است که این صحنه با صدای خروشان آب رودخانه همراه است و به نوعی خشم فروخورده طبیعت را بازگو می کند و پدر مضطرب می شود و این در چهره اش هویدا است. نعره دوم در سکانس حمل ذغال است که گویای احساس درونی او و اضطراب و تشویش پنهان شده در پشت چهره ای مستاصل را نشان می دهد. کمی پیش از دریافت خبر بد پس فرستادن هدیه نامزدی از سوی خانواده عروس و در بار سوم با قدرت تمام، محمد را بر می دارد و نزد نجار روشندل می برد و در هنگام نعره چهارم و آخرین بار، محمد را به از پیش نجار به سمت روستا بر می گرداند.
"بی فاصله با طبیعت"؛ تحلیلی بر فیلم سینمایی رنگ خدا از دیدگاه منظرحضور خدا در تک تک سکانس های این فیلم با استفاده از جنگل های انبوه, دریا, رودخانه,کوه ها و دشت های سرسبز به نمایش گذاشته می شود. محمد با لمس همه چیز در پی لمس خداست. لمسی برای یافتن خالق هستی به جهت هم صحبتی با او.
"بی فاصله با طبیعت"؛ تحلیلی بر فیلم سینمایی رنگ خدا از دیدگاه منظردر صحنه ای دیگر محمد با لمس برگهای زبر گندم آنرا با حروف می خواند و گویی تجسم خارق العاده ای از این آفریده خدا که گویی در نظر ما ساده تلقی می شود، دارد. گویی محمد چیزی می داند که ما انسانهای ساده انگار قرن بیستم از درک آن عاجزیم. طبیعتی که ما ساده انگارانه از کنار آن به راحتی عبور می کنیم برای محمد که توانایی دیدن ندارد، شگفت انگیز است. او ارتباطی ماورایی با منظر پیرامونش برقرار می کند.
"بی فاصله با طبیعت"؛ تحلیلی بر فیلم سینمایی رنگ خدا از دیدگاه منظرطبیعت، درخشانترین نقشها را در فیلم رنگ خدا بازی می کند. زمانی که صدای دارکوب را تجزیه می کند؛ زمانی که با لمس سنگهای آبگیر کوچک حروف الفبا را به یاد می آورد. از این رو کاست فیلم با صداهای این موجودات طبیعی و از جمله صدای آهسته درختان و ریزش باران پر شده است.

در سک"بی فاصله با طبیعت"؛ تحلیلی بر فیلم سینمایی رنگ خدا از دیدگاه منظرانسی دیگر محمد با لمس صورت خواهرش می فهمد که او بزرگتر از قبل شده است. همچنین صحنه ای که در آن دستان مادر بزرگ پیرش را لمس می کند.
یا در سکانسی دیگر لمس صورت مادر بزرگ توسط دستان محمد است که گویی محمد ناخوانده های چشم خویش را در صورت مادربزرگ لمس می کند. چیزی که دیگر انسانهای زندگی محمد فارغ از آن هستند؛ چیزی مانند عشق و محبت در صورت مادربزرگ.
"بی فاصله با طبیعت"؛ تحلیلی بر فیلم سینمایی رنگ خدا از دیدگاه منظریکی از بهترین نمادهایی که فیلمساز در این فیلم استفاده می کند حرف زدن محمد با حیوانات و به خصوص پرندگان (دارکوب) است که می توان به نحوی آنرا ارتباط محمد با خدا دانست؛ زیرا بعد از سکانسی که محمد گریه می کند و می گوید هیچکس من را دوست ندارد، بلافاصله صدای دارکوب می آید و محمد گویی با او به درد و دل می پردازد، گویی صدای دارکوب پاسخی از جانب خداست.
آگاهی وجدان محمد در سکانسی از فیلم اتفاق می افتد که محمد با چشمانی که اشک می ریزند به معلم نجار نابینای خود می گوید:”معلم ما می گوید خدا شما نابینایان را بیشتر دوست دارد چرا که به شما توانایی دیدن نداد.
"بی فاصله با طبیعت"؛ تحلیلی بر فیلم سینمایی رنگ خدا از دیدگاه منظرمحمد با حس فطری خود، مرگ مادربزرگ را حس می کند. طبیعت گویا با محمد ابراز همدردی می کند. جایی که صحنه فیلم مملوء از مه است، گویی دل آسمان گرفته است و محمد غم انگیزی طبیعت را حس می کند.
پدر محمد که با تلنگرهای سرنوشت متاثر شده است سعی در برگرداندن محمد می کند. هر چند در مسیر بازگرداندن، شک و تردید و اضطراب سایه انداخته است. فیلم این صحنه اضطراب را با صدای وحشتناک موجودی عجیب از فراسوی جنگلها به نمایش می گذارد که در چندین سکانس فیلم به مراتب تکرار شده بود.
"بی فاصله با طبیعت"؛ تحلیلی بر فیلم سینمایی رنگ خدا از دیدگاه منظردر یکی از سکانسهاس آخر فیلم، سقوط محمد به رودخانه ای خروشان است که نشان از قهر طبیعت دارد. پدر برای اولین بار و برای اولین بار در فیلم، فرزندش را در آغوش می گیرد و محبتش را به او ابراز می دارد و او را همانگونه که هست، می پذیرد و این همان چیزی بود که محمد در طول زندگی اش آن را می جسته است؛ “هیچ کس منو دوست نداره”. این همان پرتو الهی است که دست محمد را نورانی می کند که با آن همراه با جهان به نوری آسمانی می رسد و آرزوی ابدی محمد تحقق می یابد که اگر چه خدا او را نابینا آفریده تا نتواند با چشمهایش خدا را ببنید، بتواند با دستهایش خدا را لمس کند.
پرواز پرندگان در آخرین سکانس در صحنه ای که روایتگر در آغوش گرفتن پیکر بی جان پسر است نشان دهنده سوگواری جهان آفرینش بر مرگ محمد است.

* مقاله­ حاضر، دستاورد پروژه تحقیقاتی کلاس مبانی نظری و حکمت معماری منظر گروه معماری منظر دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران جنوب است که تحت نظر استاد راهنما؛ دکتر محمدرضا مهربانی گلزار؛ در نیمسال اول سال تحصیلی ۹۶-۹۷ تدوین شده است.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید